|
|
|
|
|
سلام سلام . ممنون از اظهار لطف و تبریکاتون برای تولد آراد. امیدوارم در مناسبتهای عزیزان شما هم من و آراد بتونیم جبران کنیم . آراد عزیزم از وقتی یک ساله شده خیلی بیشتر می فهمه. انگار خودش می دونه که یکسال بزرگ شده و دیگه کوچولو نیست . راه رفتنش که کاملا پیشرفت کرده گرچه هی تلپ و تلپ می افته اما دیگه اصلا چهاردست و پا نمیره و باز سعی میکنه بلند شه و راه بره . چیزایی رو که میشناسه مثل ساعت و پنکه و برق و وقتی نام می بریم بهشون اشاره میکنه. وقتی میگیم شلوارت کو بادست می گیردش . دیگه تقریبا حرفامونو متوجه میشه . اینم چند تا عکس جدید : اراد رفته گل بچینه .........
اینم با مامان و باباش :
اراد در حال چرت زدن روی مبل :
ای کاش همه این اسباب بازیها مال من بود ؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:36 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام بالاخره گل پسر ما یه سالش شد هورااااااااا! ببخشید که این مدت سرم حسابی شلوغ بود و نتونستم مطلب جدید بذارم اما امروز با دست پر اومدم. دیروز تولد پسر کوچولوی ما بود و به سلامتی یک ساله شد . یه جشن کوچیک هم براش گرفتیم .که مصادف شد با شب تولد امام رضا (ع). از همه اونایی که قدم رنجه کردن واومدن و با هدایای خوشگلشون خجالتمون دادن ممنونیم . از اونایی هم که نتونستن بیان و در خدمتشون باشیم ولی به یادمون بودن هم ممنونیم .
اول عکسای تولد :
پسر گلم در حال فوت کردن شمعها. ایشا... شمع ۱۰۰ سالگیتو فوت کنی
در حال برداشتن کلاه ( فکر کردین می تونین سرم کلاه بذارین؟) اینم کیک تولد که شکل ساعت بود آخه آراد عاشق ساعته!
اینم دوستای گلم که تو جشن تولدم شرکت کردن .ایشا... تولد اونا منم جبران کنم. این سلاله جونه دختر داییم :
اینم من و محمد رسام تو بغل بابا بزرگ :
اینم رامیتن خوشگل بلا
اینم مارال جونه
اینم امیراسعد جون
اینم بابایی و بابابزرگ :
اینم عکسی که اخر سر به مهمونای عزیزمون یادگاری دادیم :
خلاصه جای همتون خالی بود .
از کارای دیگه بگم چند وقتیه که اراد تلاش میکنه برای راه رفتن و هر روز بهتر و بیشتر از روز پیش راه میره اینجا هم با شادی تموم داره راه که چه عرض کنم می دوه :
تا مطلب بعدی خدا نگهدار. امیدوارم این دفعه اپ کردن دو ماه طول نکشه ! پی نوشت : خاله مرجان جون مرسی که اومدی تولدم میدونم که امتحان داشتی امیدوارم امتحانتو خوب بدی.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 22:47 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام از اونجا که اعتراضهای مردمی نسبت به بروز نشدن وبلاگ آراد جون بالا گرفته تصمیم گرفتم بیام و یه سلامی عرض کنم. آخه خیلی وقته عکس جدید از پسرکم ندارم. این چند وقته سر باباییش خیلی شلوغ بوده ونتونسته از پسرم عکس بگیره. کار کردن با دوربین بابا هم واسه مامانی که من باشم سخته . حالا یه پست مینویسیم که عکساش کم باشه . اشکالی که نداره ؟ آراد عزیزم ده ماهه شد و من واقعا باورم نمی شه که این ده ماه چقدر زود گذشت. یعنی انشا... دو ماه دیگه تولد پسرمه و یک ساله می شه ؟ این مدت هم اتفاق خاصی نیفتاده و اراد عزیزم فقط روز بروز شیطون تر و دوست داشتنی تر می شه . این روزا خیلی تلاش می کنه که حرف بزنه و مدام کلماتی رو تکرار می کنه . کاش می تونستیم بفهمیم چی میگه . لهجه اش هم خیلی خارجیه ! مثلا می گه : ایتز که احتمالا همون Its . وقتی هم خیلی هیجان زده میشه می گه : مِیچ (mache) که هنوز معنیش مشخص نشده . وقتی هم می گیم یکیو بترسون با تمام قوا لباشو به هم فشار میده و می گه پوووووووف . تازه داره دست دستی و بای بای یاد می گیره . رابطه اش با عمه و مامان بزرگ و بابابزرگ ( مامان و بابای بابا نیما) خیلی خوبه چون اکثر اوقات اونجاست و اونا رو کاملا می شناسه . بابابزرگش رو که می بینه التماس دعا داره که ببردش بیرون . اما وقتی میریم ساری پیش اون مامان بزرگ و بابابزرگ دائم می چسبه به پای من و تا از جلو چشمش دور می شم بهانه گیری میکنه .کاشکی اراد زودتر بفهمه که اونا هم چقدر دوسش دارن و برای دیدنش لحظه شماری می کنن. اصلا یکی از طرفداران پر و پا قرص این وبلاگ مادربزرگ ساروی ه که هی زنگ می زنه م یگه چرا عکس جدید از آراد نمی ذاری ؟ دلمون تنگ شده! به این می گن مادر بزرگ الکترونیک !
آراد در حال پوف کردن!با تمام قوا
به به چه هیکلی به هم زدیما !
شبیه جوجه خروسا شدی قربونت برم !
این عکس هم مامان جون گرفته که بلد نبوده دوربینو تنظیم کنه خواسته شکار لحظه ها کنه بعد از اینکه دزدکی شکلات خورده بودم !
یک روز در طبیعت
در این روز زیبا من تصمیم گرفتم مقداری علف بچینم و برای اینکه ببینم چه مزه ایه اونا رو بخورم اما همش مانعم میشدن !
خوب چکارم دارین ؟فقط می خوام امتحان کنم !
علف که نذاشتین بخورم لااقل دمپاییمو که میتونم بخورم ؟
اینم نباید بخورم ؟ ای بابا !
حسن ختام برنامه : آراد در بسته بندی جدید :
دوستون دارم خداحافظ این دفعه قول میدم زود به زود بیام .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:22 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام . پسر گلم به سلامتی امروز ۹ ماهش تموم شده و رفته تو ۱۰ ماه . حالا دیگه حسابی شیطون شده . ددری هم شده واگه یه روز غروب بیرون نبریمش واویلا می کنه . میره پشت در می شینه و از در بالا میره که بره بیرون . دندونهای بالاییش هم دراومده و حالا ۵ تا دندون داره. عاشق میوه های آلو و هلو وشلیله . چنان ملچ و مولوچی راه می اندازه که دهن آدم اب میافته . هر چی دم دستش باشه می گیره و بلند میشه. دیروز هم از یک لحظه غفلت من سوء استفاده کرد و به صندلی اویزون شد و اون وانداخت رو خودش . ولی خدا رو شکر بخیر گذشت . بابا و مامان هم میگه . بای بای و دس دسی بلد نیست اما دستتو که دراز کنی باهات دست میده . به خودکار دمپایی و اجسام فلزی مثل پیچ کلید و غیره بسیار علاقه منده . این عکسها هم مربوطه به دومین دریا رفتن آراد من :
این عکس قشنگ رو مامان پارسا جون زحمت کشیده و درستش کرده :
اینجا هم تیپ زدم که برم ددر:
این هم هفته پیش که ناهار رفتیم بیرون اما بارون گرفت و مجبور شدیم ناهار رو داخل ماشین بخوریم :
سوار بر سه چرخه دختر همسایه :
دوستون دارم فعلا خدا حافظ. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:5 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امروز برای اولین بار به نیت شنا رفتم دریا. مایویی هم که آبجی آزاده از انگلیس واسم اورده بود پوشیدم اگرچه برام بزرگ بود . خوب ذوق زده شده بودم . اما هوا ابری شد و دریا هم مواج بود. نتونستم برم تو اب. اما لب ساحل کلی شن بازی کردم. خیلی هم خوشم اومده بود و به زور برم داشتن. آخه برای اینکه بفهمم اینا چین می ذاشتم تو دهنم .به عنوان اولین بار تجربه خوبی بود. جای شما خالی .بابایی قول داد به محض اینکه هوا خوب شد دوباره ببرتم دریا .
مربیان در حال اماده سازی قهرمان شنای نوزادان جهان.
اینم بعد از شنا .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 20:59 توسط مریم
|
|
||