تبليغاتX
آراد پسر گل مامان و بابا
خاطرات آراد کوچک از زمان به دنیا اومدن

سلام دیروز در مغازه ساز فروشی:

از اونجاکه آراد روزی هزار بار آهنگ لری گروه رستاک رو نگاه میکنه ، کم کم دچارتوهم شده بود و یه قیف بر می داشت  و باهاش آهنگ می زد و می گفت دارم سُرنا می زنم تصمیم گرفتیم بریم یه مغازه ساز فروشی و ببینیم چی دارن که اراد بتونه صداشو دربیاره . وارد مغازه که شدیم گیر داد به سه تار ها. از اینا برام بخریا . صاحب مغازه گفت مثل اینکه بچتون به موسیقی سنتی علاقه داره . آراد گفت دف هم بخر . فروشنده مونده بود که اسماشونو از کجا بلده . گیتار هم بخریا . ویولون هم بخر ! خلاصه با خریدن یک فلوت 8 هزار تومانی از مغازه اومدیم بیرون . با وعده های واهی که بعدا برات میخریم . فلوته یه چوب بلند داشت که برای تمیز کردنش بود فکر می کرد اون آرشه ویولنه هی می گفت این آرشه است ؟ میخوام باهاش ویولون بزنم ! آخرش هم به خونه که رسیدیم شروع کرد با اون چوبه توپ بازی کردن و آخرش شکوندش .

 

الفی اتکینز رو یادتونه ؟ که یه دوست خیالی داشت ؟ فکر کنم آراد هم از این دوستا پیدا کرده. بعضی وقتا بهش می گم چرا این کارو کردی؟ می گه اون بچه هه که تو رنگیه بهم گفت این کارو بکنم . هر چی می گم بچه هه که تو " رنگیه" یعنی چی ؟  می گه همون  بچه هه دیگه ! اون گفت این کارو بکن. نمی دونم این بچه هه چرا بهش می گه کارای بد کنه فکر کنم همون نفس اماره شه . با دوتا شاخ روی سرش !

یه عادت بدی هم که تازه پیدا کرده اینه که هر وقت به نفعش نباشه دروغ میگه . نمی دونم چه جوری باید باهاش برخورد کنم  . چند تا کتاب هم خوندم اما خیلی کمک نکرد. مثلا بهش می گم اسباب بازیاتو که رو زمین ریختی جمع کن . می گه من که جمع کردم . می گم که هنوز که رو زمین ریخته . می گه نه جمع کردم ایناش . در حالی که اسباب بازیاش هنوز رو زمین ریخته .

سر این اسباب بازی جمع کردن هم داستان داریم می گه من خسته می شم . چند تاشو هم که جمع می کنه میگه پام درد می گیره نمیتونم جمع کنم . فقط وقتی میگم بیا من کمکت میکنم تا خسته نشی حاضره اونم کمک کنه.


هر چی می بینه میگه ازاینا برام بخریا: مثلا برام پرینتر بخریا ! میگم پرینتر میخوای چکار ؟ می گه میخوام از توش کاغذ بیارم بیرون !


در این عکس که مشاهده می کنید گفت پشه پامو خورده پماد صورتیه رو بده بزنم . منم دادم بهش بعد یه مدت دیدم صداش درنمیاد دیدم تمام هیکلشو پماد مالی کرده

 این هم آخرین دریای امسال البته بعدش آراد یه سرمای حسابی خورد!


اینم بدون شرح :

آپلودسنتر آپ98


تا پست بعدی خداحافظ.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 10:46  توسط مریم  | 

سلام دیشب به آراد گفتم : امسال از اول مهر باید بری مدرسه . جواب داد: من که پارسال مهر رفتم دکترا خوندم مهندس شدم ! قابل ذکره که در طول پارسال یک هفته هم نرفته مهد یا به قول خودش مدرسه حالا چجوری دکترا گرفته خدا می دونه .فکرکنم دکترای افتخاری بهش دادن !


آراد تو حیاط خونه مشغول آب بازی . اون چیزی هم که پشت سرش می بینید بادسنجه که بابا نیماش براش دزست کرده.



 اینم یه عکس عشقولانه .


+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 22:24  توسط مریم  | 

سلام دوستای خوبم خیلی وقته نیومدم سراغ سایت . اراد هم به لطف شما دوستای گلم خوبه . نماز و روزه هاتون هم قبول درگاه حق باشه . سر سفره های افطارتون مار و فراموش نکنین.

خاطرات آراد در ماه مبارک رمضان: داشتم نماز می خوندم هی صدام میکرد: مامان مریم مامان مریم من هم که نمی تونستم جواب بدم می گفت : چرا جواب نمی دی؟ از دستم ناراحتی؟

 چند روز روزه گرفتم اما متاسفانه حالم بد شد و دیگه نتونستم روزه هامو بگیرم . یه روز ازم پرسید تو روزه ای ؟ گفتم نه ؟ گفت چرا روزه نیستی؟ گفتم نیستم دیگه خودت چرا روزه نگرفتی؟ گفت من که مامان نیستم !

اسباب بازیاشو ریخته بود رو زمین و به هیچ وچه راضی نمی شد جمعشون کنه . منم عصبانی شدم و گفتم الان اسباب بازیاتو میذارم تو کمد و درشو قفل می کنم .

بعد چند لحظه با خونسردی گفت: پس منم دیگه لباس ندارم که بپوشم ! گفتم چرا؟ گفت خوب در کمدو که قفل کردی منم لباس ندارم بپوشم دیگه ! مونده بودم چی بگم ؟ دوباره گفت اصلا اون کمد که کلید نداره درش سوراخ نیست که ! راست می گفت بچه کمده اصلا قفل و کلید نداره تازه لباساش هم همون توئه .

از این به بعد می خوام تهدیدش هم کنم باید تجزیه تحلیل کنم بعدش ضایع نشم !

فعلا بابابزرگ پدریش در صدر توجهات آراد قرار داره حتی گاهی که میره اونجا با گریه میاد خونه و میگه می خوام بچه باباجونی بشم .

تازه هم یاد گرفته تا ناراحت میشه یا دعواش می کنیم میگه اصلنم دیگه دوستت ندارم دیگه هم مامانت نمیشم !( منظورش اینه که دیگه بچت نمیشم)

می خواستیم بریم بیرون به بابابزرگش می گفت تو هم میای؟ بابابزرگش گفت نه من خسته ام . آراد گریه اش گرفت : چرا تو با من نمیای بیرون؟ پس من با کی زندگی کنم؟؟؟؟؟؟؟؟

تازگیها گیر داده به آهنگ لری گروه رستاک ! سی دیشو باباش براش خریده روزی هزار بار می ذاره تا تموم میشه دوباره از اول!

اسم خواننده ها رو هم خیلی خوب یاد می گیره یه سی دی پاواروتی تو ماشین داریم تا می شینیم تو ماشین هر سی دی دیگه ای باشه درمیاره می گه پاواروتی بذارم !

استاد شجریان رو هم از رو عکسش می شناسه تازه پسرش رو هم میشناسه !

حروف الفبای انگلیسی رو یاد گرفته . شماره تلفن هارو هم اگه اعدادشو بهش یکی یکی بگی میگیره . بعضی شماره ها رو مثل شماره منو حفظه و به ترتیب می گیره اول ۰ بعد ۹ بعد ۱ الی آخر ...

گاهی دلم براش می سوزه من همش سرم یا تو کتابه یا تو لب تاپم مشغول انجام کارام  .بعد از تموم شدن امتحانام هم هیچ استراحتی نداشتم چون واحد سمینارم مونده بود و یه ماه وقت داشتیم اونو حاضر کنیم همش پای کامپیوتر بودم . آرادم عادت کرده تا از پای کامپیوتر بلند می شم می گه بیا بشین کارتو انجام بده !

 

فعلا چیز دیگه ای یادم  نمیاد دوستای گلم ممنون از نظراتتون . اعظم جون دلم براتون خیلی تنگ شده رامتینو ببوسید.

خاله نرگس تو هم تو دیار غربت موفق باشی مرسی که از ونجا هم به یاد آراد هستی  .

راضیه جون تولد نی نی دومت مبارک چند بار تو وبلاگت خواستم نظر بدم موفق نشدم .

یه روز کنار دریا

اینم عکسای دیدارمون با خاله سارا و آقا اوستا که زحمت کشیدن اومدن تهران دیدنمون : سارا خانم حالا که تو وبلاگ اوستا رو آپ نمی کنی من عکسا رو می ذارم تو وبلاگم

 

به قیافه آراد دقت کنید!

دارن قایم موشک بازی می کنن!فسقلیا!

اینم با مامان مریم


آخرین خبر: امروز اومدم وبلاگ آرادو باز کنم نظراتو بخونم تا پس زمینه آبی رنگو دید : گفت این بیس بوکه ؟ ( منظورش که می دونید چیه ؟!!؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 15:24  توسط مریم  | 

سلام از امروز می خوام حرفای جدید آرادو اینجا بنویسم که یادم بمونه:

دیروز صبح از خواب که پاشد گشنش بود گفت مامان برو یه غذا بیار به من بده . گفتم گشنته مامان ؟ الان میرم میارم. بعد پشت گوش انداختم و مشغول کار خودم شدم. یه کم که گذشت . گفت مامان مریم تو مامان من هستی؟ گفتم آره چطور مگه؟ گفت پس برو یه غذا برام بیار گشنمه !

این حرفش هم مال چند روز پیشه : نشسته بودیم آراد داشت میگفت من دیگه بزرگ شدم مرد شدم گفتم حالا که مرد شدی می خوای برات زن بگیرم ؟ گفت آره زنم باید چشاش روشن باشه قدش بلند باشه ! از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم گفتم اینا رو کی بهت یاد داده؟ گفت مامان جون ( مامان بابا)!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 11:11  توسط مریم  | 

 
سلام دوستاي گلم . الان ايام امتحانات بنده است و با بچه داري و خونه داري و دانشگاه و غيره وقتم خيلي ضيق! شده اما فراموشتون نكردم . مرسي از نظرات لطفي كه نسبت به آراد داريد . چند تا عكس جديد مي ذارم كاراي آرادو وقت نمي كنم بنويسم . فقط چند تا از جملات قصارش رو مي گم:

راستش وقتي آراد دليل همه چيز رو مي پرسه ما نميدونيم بهش چي بگيم مثلا ميگه چرا رعد و برق مي زنه؟ به نظر شما چي بايد بهش جواب بديم؟ اگه سعي كنيم با جواباي ساده سر و ته قضيه رو هم بياريم قانع نميشه مجبوريم دلايل علم يبراش بياريم : مثلا اينكه ابرها به هم برخورد ميكنن و چون بار الكتريكي دارن باعث توليد صدا مي شه!

حالا وقتي از آراد مي پرسيم چرا رعد و برق مياد؟  عين اين جوابو تحويلمون ميده :مي گه ابرا به هم برخورد مي كنن؟

چرا؟ چون بار الكتريسي ! دارن !

يك نمونه ديگه  از اين سوال و جوابها: يه روز داشت زيتون ميخورد  انقدر كه پشت هم زيتونو تو دستش نگه داشته بود پوست دستش چروك خورده بود. بابام براش توضيح داد كه زيتون چون شوره آب دستتو مي كشه . خاله مرجان گفت : بابا چقدر قضيه رو مشكل مي كني بگو خاصيت اسمزي داره.

حالا كه ازش مي پرسيم چرا زيتون پوست دستتو چروك مي كنه؟ ميگه براي اينكه خاصيت اسمزي داره!

يه بار هم داشت يه حلقه رو با دستش هل مي داد جلو اما حلقه برمي گشت عقب . من تازه از دانشگاه برگشته بودم ازش پرسيدم واسه چي برمي گرده عقب؟ گفت براي اينكه انر‍ژي جنبشي داره !

چند روز پيش يه قوطي كبريت دستش بود كه روش نقشه ايران داشت . كلمه ايرانو نشون  داد و گفت اينجا نوشته ايران .

ديروز داشتيم سي دي قهوه تلخ مي ديديم شماره هاي روشو كه نوشته بود قسمت ۵۵ مي گفت پنج و نيم . ۵۶ رو مي گفت شش و نيم و ۵۷ رو هفت و نيم .

ساعت رو  هم داره ياد مي گيره بخونه البته بايد از باباجونيش خيلي ممنون باشيم كه اين چيزا رو خيلي با حوصله يادش ميده. وقتايي كه من نيستم و تهرانم حسابي خونه باباجوني بهش خوش مي گذره گاه يوقتا وقتي من برمي گردم بازم دوست داره اونجا بمونه . يه روز كه بعداز ظهر رفته بوديم خونه بابابزرگش شب كه م يخواستيم برگرديم مي گفت من كه تازه اومدم . خلاصه اين شد كه شب برنگشت خونه و همونجا خوابيد.

اما اين دفعه كه غيبتم طولاني شد و به يك هفته كشيد بچم ناراحت شده بود پشت تلفن باهام حرف نمي زد ميگفت دهنم بسته است .به قول خودمون قهر كرده بود .

 

 

تو راه ییلاق

 

هتل رامسر

امسال كنار دريا

پارسال كنار دريا:

دو سال پيش كنار دريا

 

چقدر زمان زود ميگذره فدر لحظاتمونو بدونيم  .

 

پانوشت: یه یادداشت واسه خاله پروین مهربون: همیشه اولین کسی بودی که واسه اراد پیغام می ذاشتی . یه مدتی که ازت خبر ندارم . نگرانتم یه خبری از خودت بده .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 11:53  توسط مریم  |