آراد و مدرسه

سلام پسرم .  از این می ترسیدم که با کلاس اول کنار نیای . اما خدا روشکر همه چیز خوب پیش میره و تو مدرسه ات رو خیلی دوست داری . اسم خانم معلم ات خانم تاجداره که خیلی با تجربه و با مهارت و بسیار مهربونه . محیط مدرسه و همکلاسی هات رو هم خیلی دوست داری . از اینکه حیاط مدرسه اتون بزرگه و یک زمین فوتبال بزرگ داره خیلی خوشحالی. گاهی اومدم زنگ تفریح ها نگات کردم که چطوری با دوستات میدوید و دنبال هم میکنید و شاد و پر از انرژی هستی.

روزهای دوشنبه  دو زنگ اول ورزش دارید . اوایل  ناراحت بودی از اینکه توی این روز خانم تاجدارو کم میبینی و دلت براش تنگ میشه .

روزای اول مدرسه هم با ایستادن توی صف مشکل داشتی و همش خواهش میکردی من بیام یه کم بمونم و تو رو توی صف نگاه کنم . هی هم برمیگشتی ببینی من هستم یا نه. بعدش هم میگفتی توی کلاس وقتی به تو فکر میکنم گریه ام میگیره.

کلاس ژیمناستیک هم که میری دائم دوست داری من بیام اونجا بشینم و نگاهت کنم . اونجا رو هم اول دوست نداشتی و به زور میرفتی اما الان علاقمند شدی.

دیروز خانم تاجدار توی کلاس چند تا سوال علوم پرسید مثلا اینکه بچه ها میدونید خدا کفشدوزکو برای چی آفریده ؟ تو جواب دادی برای اینکه آفتهای گیاهان رو میخوره.

سوال بعدی هم راجع به کرم خاکی بود که جواب دادی کرم خاکی مفیده چون زمینو سوراخ میکنه تا اکسیژن وارد زمین بشه . خانم معلم هم که خیلی خوشش اومده بود تو رو برد دفتر و گفت که درس علومت خیلی خوبه و از آقای ناظم خواست که بهت جایزه بدن . آقای ناظم هم از نظم و انضباطت راضی بود و یک سی دی کتاب صوتی به اسم  " درختی که پرنده ها رو دوست نداشت" از انتشارات کانون پرورش فکری جایزه گرفتی .یادم اومد که منم در بچگی این کتابو داشتم . موقعی که من کوچیک بودم توی شهرمون یه اتوبوس قرمز رنگ بود که کتابخونه سیار بود و کتابهای کانون رو میفروخت . اون موقع مثل الان انتشارات برای بچه ها زیاد نبود به غیر از کتابهای کانون و کیهان بچه ها و مجله ای به اسم کارتون .

 

ادامه نوشته

تولد هفت سالگیت مبارک

سلام . دو ساله که خاطراتت رو ننوشتم

تولدت مبارک  پسرم. چقدر زود بزرگ شدی . هفت سال پیش چنین موقعی چه شوقی داشتم برای دیدنت .

 

امروز صبح ما رو از خواب بیدار کردی و گفتی که برامون صبحانه آماده کردی . مرسی پسرم که اینهمه مهربون و زحمتکشی .

 

تولد 5 سالگیت مبارک

5 ساله که تو رو داریم .دنیا بدون تو مسلما جای بهتری نبود ممنون که اومدی به دنیا . ممنون که هستی پسرم .


سلام دوستای خوبم شمارش معکوس آراد برای تولدش بالاخره تموم شد . از چهار پنج ماه پیش مخ ما رو خورده بود که چند روز دیگه تولدم میشه ؟ بعضی وقتا هم بهونه می گرفت که دوست ندارم تولدم انقدر دیر باشه دوست دارم همین امروز تولدم باشه خلاصه تصمیم گرفتم توی مهد کودکش براش تولد بگیرم خدا رو شکر همه چیز خیلی خوب بود جای همتون خالی .

درست بعد از اینکه تولدش تموم شد و داشتیم می رفتیم خونه باز ازم پرسید حالا تا تولدم چند روز مونده ؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی دوباره روز از نو روزی از نو !!!!!!!

این هم عکسای تولدش





حرفای  ایندفعه اش:

رفته بودم خرمشهر برای یک هفته خیلی اذیت کرد یه روز هم به مامان جونش گفته بود عکس من و باباش که رو دیوار بود بهش بده . بعد هم نشسته بود بالای سرشو گریه می کرد.

دختر عمه اش آوین که گریه می کرد بهش می گفت گریه نکن تو که مامانت میره زود میاد مامان من که اصلا نمیاد!

وقتی اومده بودم هم هی میومد دستامو بوس می کرد و می گفت خیلی دوستت دارم . با من ازدواج می کنی ؟

دیروز هم بهم می گه بیا زن و شوهر بشیم ؟ می گم برای چی ؟ می گه اخه زن و شوهرا مهربونترن . تو به بابا نیما دستور نمیدی

 با این اوصاف مجبور شدم یه بار دیگه هم برم دانشگاه ازش قول گرفتم که اذیت نکنه به شرط اینکه یه بازی که میخواست براش دانلود کنم و یه جایزه هم براش بخرم که ایندفعه خوشحال بود واصلا اذیت نکرد.

وقتی برگشتم شبش بهش گفتم باید بری بخوابی وقت خوابه اتاقتو هم باید جمع کنی خداییش اعصاب نداشتم خیلی خسته بودم بچم بغض کرده بود می گفت اصلا نیومده بودی بهتر بود!

قرار شده روزی یک ساعت با تبلت بازی کنه اما گوش نمیده من هم این مدت همش دنبال موضوع پایان نامه ام بودم و همش پای کامپیوتر طور یکه دست راستم و گردنم خیلی درد می کنه . بهش می گم انقدر با تبلت بازی نکن می گه پس چرا خودت همش با کامپیوتر کار می کنی؟  می گم خوب من کار دارم می گه خوب تو که صفحه تبلتو نمی بینی من چکار دارم میکنم . فکر کن من هم کار دارم !!!!!!!!

برای تولدم رفته بودن با باباش کادو برام بخرن . اومده می گه تو موهاتو رنگ  می کنی ؟ من که تعجب کرده بودم گفتم اره چرا می پرسی؟ گفت اخه میدونستم برات شامپو مخصوص موهای رنگ شده خریدم . بچم برام کادوی تولد شامپو خریده بود تو مغازه هم انقدر از خانمه فروشنده سوال پرسیده بود  که شامپوهای مختلف برای چی هستن خانمه بهش گفته بود همه این شامپوها رو می خوای بپرسی پسر؟




دوستان ومربیهای مهربونش توی مهد

با توجه به گردن دردم دیگه نمی تونم بنویسم بقیه ماجرا برای پست بعدی . دوستتون دارم خدانگهدار


من دوباره اومدم :

دیروز آراد ازم پرسید هرم چیه ؟ من با حالتی فیلسوفانه پس از کلی فشار به مغزم که چی بگم بفهمه گفتم هرم سه تا مثلثه که به هم چسبیده . آراد: سه تا مثلث نه چهار تا مثلث!!!!!!!! فکر کنم این سوالو فقط برای ضایع کردن من پرسیده بود !

( این یکی در تخصص دوستان زیست شناس دریایی ) داشتم راجع به پایان نامه ام برای یکی از دوستام توضیح میدادم که قراره چکا رکنم چون رشته دوستم این نبود سعی کردم ساده تر صحبت کنم گفتم باید از پلانکتونها نمونه برداری کنم که آراد پرید وسط حرفم : نگو پلانکتون بگو پاروپا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

توی یک مهمونی بحث راجع به هوش بچه های امروز بود اراد داشت با تبلت بازی می کرد و حواسش نبود یکی از مهمونا گفت برادرزاده من سوالای عجیبی ازم می پرسه که نمی دونم چجوری جوابشو بدم مثلا می پرسه دایناسورها چرا از بین رفتند؟ یه دفعه آراد سرشو بالا کرد گفت : خوب شهاب سنگ خورده بهشون دیگه ! بعد مشغول کار خودش شد !!!!!!!

عاشق مشق نوشتنه وقتی تکالیف مهدش تموم میشه ناراحت می شه میگه بازم می خوام مشق بنویسم ! فک رکنم از این لحاظ به من رفته خدا بهش رحم کنه ! امیدوارم مثل من که ز گهواره تا گور در پی کسب علم و دانشم هیچی هم عایدم نشده نشه.



اول ماه مهر

 خداحافظ تابستون سلام اول ماه مهر 

 اول مهر و به همه تبریک می گم البته خیلی ها هم مثل من از بازگشایی دانشگاه ها خوشحال نیستن اما کاریش نمیشه کرد .

آراد هم از اول مهر مهد رفتن رو دوباره شروع کرد چون ایام تابستون مهد نمی رفت فقط روزهای دوشنبه که کلاس یوگا داشتن می رفت . امسال وارد کلاس پنج ساله ها شد و یونیفرم هم دادن که باید بپوشه . من دوست داشتم امسال بره پیش دبستانی اما به خاطر یک ماه و هفت روز باید یک سال دیرتر بره مدرسه .

اینم عکسی که امروز دم در مهد کودک ازش گرفتم البته واضحه که زیاد خوشحال به نظر نمیرسه اما ناراحت هم نبود و مثل قدیم گریه و زاری نکرد و راحت قبول کرد که بره.



اینم یه عکس دیگه که ییلاق گرفتیم


فعلا خدا نگهدار

شهریور 92

سلام این هم عکسای مربوط به پست قبلی و چند عکس جدید هم از بازدید ما از موزه اتومبیلهای کلاسیک . انقدر که آراد به ماشین مخصوصا ماشینهای قدیمی علاقه پیدا کرده بود بردیمش موزه .از دیدن ماشینها و مارکهای مورد علاقه اش به قدری ذوق کرده بود که نمی دونست چکار کنه .مثل مازارتی ، فورد ، فراری ، لامبورگینی که توی خیابونها نمیشه دید . این ماشینها همه متعلق به خاندان سلطنتی ایران بودند. بازدید از موزه برای ما هم خیلی جالب بود پیشنهاد می کنم شما هم برید به دیدنش می ارزه . ادرسش هم کیلومتر 10 جاده مخصوص تهران کرج هست .






کابوی کوچک من د رحال چیدن گل گاو زبان